28 ساله که میشویم آنقدر بزرگ هستیم که بتوانیم آنچه آدمها هستند را ارزیابی کنیم و سبکسنگینش کنیم با آنچه از گذشتهشان میدانیم. نشستهام یک جای خیلی دور و از آن بالا دارم شماها را میبینم که چه بودهاید و چه شدهاید. شماهایی را میبینم که از پلکبرهمزدنتان ذوق و قریحه میبارید. که از روی لبخندهایتان میشد فهمید چهقدر بااستعدادید. که سکوتتان بیانگر عمق فهمتان بود. میبینمتان که چهطور یکگوشهای خزیدهاید و جنون بر شانههایتان تازیانه میزند. میبینم چهطور تمام برچسبهای موفقیت از روی تنتان سُر خوردهاند پایین و چهطور جایتان تنگ شده و دستتان خالی است و ... آه میکشم. میسوزد دلم، چشمهایم، تیر میکشد سرم، قلبم، گیج میروم.و شمایی را نیز میبینم، بهتر و با چشم بازتر، که چهطور از آن گوشهموشهها، خزیدید و به هر کثافتی چنگ زدید یا نزدید و بالا رفتید و بالا رفتید و کاش با اتکای به پشتکاری که نداشتیم و نداشتند بالا رفته باشید. به پشتکاری که دارید یا ندارید نگاه میکنم و به نسبت میانمایگی با پشتکار میاندیشم و بدم میآید از این اندیشیدن و به نسبتش با آنچه برخلاف همیشه انگار میکند اکتسابی نیست و حسرت میخورم و قرصهایم را یادم رفته و باز انرژیام کم است و حواسپرتیام زیاد (ای کاش این قرصها پشتکارم را بیشتر کنند).شما را میبینم که سایههای گذشته را دنبال خود میکشید و آنقدر میتابانم بر شما که تیرگیاش چشمم را بزند و بعضی چهقدر دراز و سیاهید.دلم برای آن روزهایی که جرقههایی بودیم، بعضی درخشان و بعضی بیجان، بعضی سوزاننده، بعضی سرد و بعضی حتّی هیچ، بیصفتِ بیصفت، که بیسایههایمان این طرف و آن طرف میرفتیم و نمیدانستیم بعد چه میشود تنگ شده.از آن بالاها میبی
برچسب:
نویسنده: شیوا رضاپور
تاريخ: پنجشنبه
28 بهمن
1400 ساعت: 16:37